عشق
ادامه مطلب
به نام خدایی که بارون رو آفرید تا غمای پاییزی رو بشورن!
در روزهای پایانی سال کارهای خانه قدری متفاوت به نظر میرسد. شاید از همان زمان که خانهتکانی شروع میشود، بتوان این دگرگونی را احساس کرد. تحولی که به پیشواز نو شدن سال و دگرگونشدن چهره زمین و زمان میرود.
خوب است همه ما که در یک چهاردیواری زندگی میکنیم، با این جریان همراه شویم و هر یک گوشهای از این کار را بر دوش بگیریم تا با همدلی و همکاری کارهای این روزها به خوبی و خوشی پایان یابد.
حتما رفت و روب و تمیزکردن خانه شما هم کمکم رو به پایان است. خانهتکانی هر چند خستهکننده و نسبتا طولانی است، ولی چون مژده آمدن عید نوروز را با خود به همراه میآورد، به نوعی شیرین هم هست.
حتما تا به حال به فکر سور و سات عید و سفره هفتسین هم بودهاید؛ سبزه پشت پنجره هم که قطعا رشد کرده و آماده گذاشتن روی سفره است. البته بعضیها هم سبزه آماده را از فروشگاهها میخرند.
سلیقهها در نوع سبزه هم متفاوت است؛ بعضی گندم و گروهی دیگر عدس یا ماش سبز میکنند که هر کدام از اینها زیبایی خاص خود را دارد. ظرفهای سر سفره هم داستان خودش را دارد؛ بعضی خانوادهها عادت دارند هر سال ظروف جدیدی برای تزئین سفره هفتسین خریداری کنند و برخی دیگر با ظروفی که در خانه دارند، این سفره را به زیبایی آرایش میدهند.
هر کدام از این روشها که انتخاب شود، یک نکته در همه جا احساس میشود؛ انداختن سفره هفتسین و تزئین آن، کاری سنتی و زیباست که تمام افراد خانواده باید در آن دخیل باشند.

پس شما هم امسال سفرهای زیبا پهن کنید؛ زیباترین پارچهای که در خانه دارید؛ سفره ای رنگارنگ یا خاتم اصفهان یا ترمه یزد یا... پیش از هر چیز روی آن یک جلد قرآن بگذارید. یک جام آیینه و یک ظرف آب که درون آن یک یا چند ماهی در حال بازی هستند هم باید بالای سفره بنشینند. چند ظرف زیبا (یادتان باشد کم اهمیتترین نکته، قیمت آنهاست) که معمولا در تمام خانهها یافت میشود آماده کنید؛ به عنوان مثال اگر ظروف بستنی خوری در خانه دارید آنها را روی سفره هفتسین بگذارید و همرنگ سفره روبانهایی تهیه کنید و دور پایه ظرفها ببندید تا جلوه بیشتری به آنها بدهد سپس هفتسینتان را درون آنها بگذارید. همان سینهایی که همیشه و همه ساله روی سفره عید ما جا دارند. سنجد که نماد عشق است؛ سیر نماد سلامتی و تندرستی؛ سرکه نشان صبر و شکیبایی و سیب نماد عشق و زایش؛ سمنو یعنی برکت و فراوانی؛ سماق سمبل طلوعی جدید در سالی جدید؛ سکه هم که معنای فراوانی روزی میدهد و سبزه که خرمی و شادابی را به همراه دارد.
یادتان نرود سبزه را هم با روبانی همرهنگ و زیبا تزئین کنید، سپس روی سفره بگذارید. تخممرغهای رنگ شده را هم در ظرف یا سبدی بگذارید. تقریباً سفره هفتسین شما آماده است. فقط از کمی دورتر نگاهی به سفره بیندازید و ببینید چیزی کم نباشد ...

البته بعضی خانوادهها رسم دارند چیزهای دیگری هم روی سفره بگذارند مثلاً ظرفی میوه یا یک کاسه کوچک برنج. راستی شمع هم فراموش نشود. یک شمع رنگی که با سفره شما هماهنگ باشد. البته در این مورد هم تنوع سلیقه وجود دارد؛ بعضی خانمها به تعداد فرزندانشان شمع روی سفره هفتسین میگذارند.
هر کاری برای این سفره میکنید، یک نکته یادتان باشد؛ مهم نیست که سفره شما در تمام فامیل و دوستان تک باشد. همچنین مهم نیست که گرانترین یا ارزانترین سفره هفتسین را چیدهاید؛ مهم همدلی و صفایی است که بین ساکنان خانه و در کنار این سفره به وجود میآید. سفره هفتسین میتواند خیلی ساده باشد و در عین حال بسیار زیبا. عید نوروز عید زیباییهاست. حالا که سخن از زیبایی شد، اگر توانستید یک شاخه گل هم روی سفره هفتسین خود بگذارید. شاید به همان رسم قدیمی شاخهای سنبل زیبا و معطر.

فکر میکردیم عاشقی هم بچگیست ... اما حیف این تازه اول یک زندگیست ...
زندگی چیزیست شبیه یک حباب ... عشق آبادیه ،زیبایی در سراب ... فاصله با
آرزوهای ما چه کرد ... کاش میشد در عاشقی هم توبه کرد







برام دعا کن عشق من
برام دعا کن
عشق من، همین روزا بمیرم ...
آخه دارم از رفتن بدجوری گُر میگیرم ...
دعا کنم که این نفس،تموم شه تا سپیده ...
کسی نفهمه عاشقت، چی تا سحر کشیده ...
این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...
آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...
گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...
اگه یروز برگشتی و گفتن فلانی مرده ...
بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده
گریه نکن برای من قسمت ما همینه ...
دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه ...
این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...
آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...
گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...
برام دعا کن عـــــــــشــــــــــق من ...

بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده
چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی
چرا رفتی از کنارم؟
تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت
با چند خاطره ماندم
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود
دلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ 
صدای خنده هایت تنگ شده
با آمدنت من را دوباره زنده کن
واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم


چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته
زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی



مغرورانه اشک ریختیم .. چه مغرورانه سکوت کردیم .. چه مغرورانه التماس
کردیم ... و چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق
هدیه خداوند،هدیه شیطان را بهم تقدیم کردیم ولی هدیه خداوند را از هم
پنهان کردیم
هر آنجه در طول سالیان ساخته ای ممکن است فردى در یک لحظه ویران کند،بارى
تو همواره در حال ساختن باش.اکر اینکونه کنى به زودى قصرى از عشق بنا
میکنى که احدى توان ویران کردن آنرا ندارد
آنکه میکوید زندکى کذشته است مرده ... آنهم که میکوید زندکى در راه
است،باخته ... زندکى اکنون است،همین لحظه،زندکیست


جوانیام
گوشهی آغوش تو بود
لحظهای صبر اگر میکردی
پیدایش میکردم

کاش دزدان،عاشقی را از وجودم میربودند تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
... آنکسیکه سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود ،دیدمش عشق را تعارف به
یک بیگانه کرد ...آخر این عشق را آلوده کرد!!
همیشه اشک اونایی که به فکرمون هستن رو در میاریم
و همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم....
همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم
و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمونن.....

چه جوری جبران میکنی اون همه دوست داشتنمو تو با چه رویی پس میدی جواب
احساس منو جز غم و درد چی میبینی تو چشای گریون من چرا برات مهم نبود
شکست بی امون من! حرومت همه خوبیم حرومت! حرومت مهربونیم حرومت!
روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است






















اگر 100 سال عمر کنی، امیدوارم من 100 سال منهای یک روز زنده بمانم تا مجبور نباشم بدون تو زندگی کنم






















آرامباش! چه نوری است که از آن پنجره میتابد؟ آنجا مشرق است و ژولیت خورشید تابان






















وقتی میفهمی عاشق شدیکه میبینی دوست نداری بخوابی، چون واقعیت شیرینتر از رویاهایت شده است

گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و....
مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند...
دلم برایت تنگ نشده ... اصلا
دوست ندارم ببینمت ... هیچ وقت
خاطراتمان تکرار نمی شود دیگر ... هرگز
.
.
.
اما با تمام وجود دوستت دارم ... همیشه!

نه حرفی برای گفتن ...
نه امیدی برای ماندن ...
نه پایی برای رفتن ...
نه تمایلی برای دوباره ساختن ...
تو از اول هم هیچ نداشتی!


ذل زده به جاده ی نگرانی ...
چشمان منتظر پنجره هم!
از نیامدنت٬ خیس شد باز ...
باران است که می بارد!
مه است که گرفته ...
دلم بی چاره چه بچگانه این پنجره را دلداری میدهد!
همیشه که شاد باشی نمیشود ...
همیشه که بخندی نمیشود ...
حس داری ...
دوست داری ...
آدم است دیگر ...
دلش هم گاهی میگرید ...
و چشمش هم گاهی ...

هر شب، ساعت ۱۰، به وقت"کم محلی"
در ایستگاه نگاهت منتظر می نشیند
دلم
تا آخرین قطار بی مهری
با انبوه مسافرانت
جا نداشته باشد برای احساس
و با سوتی کر کننده
نظاره کند
رفتن و رفتن عشق در تونل تاریک شهوت را
و خودش را قدم بزند
و برگردد به خانه ی تنهاییش
مرور کند تمام این قرار عاشقانه را
و مشتاقانه به انتظار بشیند
فردا ساعت ۱۰ به وقت "کم محلی" ...


همین که برای دیگران لبخند بزنی و برای عزیزت اخم کنی خیانت کردهای ..!
همین که به صحبتهای دیگران با تمام وجود گوش دهی و به همراهت بی اعتنا باشی خیانت کردهای ..!
من و تو
ناباورانه به هم خیره می شویم
خورشیدِ نگاهِ تو
رنگین کمانِ اشکهای من ..
آنگاه
دست در دست هم
شادمانه
رو به سوی لحظه های عاشقانه ..
اما ..
چه زود وقت رفتن از راه رسیده است ..!
من و تو
دستهایمان جدا
در میانِ انبوه دردها
ناباورانه از هم دور می شویم
رو به سوی دیوارها
فاصله ها
دلتنگی ها ..
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
من بی پناهم تو بیگناهی من دل به تو دادم ،وای چه اشتباهی از تو
کشیدم شکل کبوتر نقاشی ام رو بگذار و بگذر تو این نبودی ،من بد
کشیدم آخه دل سیاهتو هرگز ندیده بودم تو بی گناهی، من بی پناهم
امیدوارم ایمن بمانی از اشک و آهم
ما دو تن مغرور هر دو از هم دور وای در من تاب دوری نیست بیش از این
در من صبوری نیست بی تو من بی تاب بی تابم پس من به دیدار تو می آیم
تو تنهایی منم تنها بمون پیشم
تو مجنونی برات عاشقترین میشم
تو شیرینی و من فرهاد بی تیشه م
تو اتیشی منم خاکسترت میشم
بذار دستات پناه خستگیم باشه
دلیل بودنم دلبستگیم باشه
منو تا مروز خوابت همنوازی کن
میخوام عاشقم بمیرم عشقو راضی کن
میخوام عاشق بمیرم عشقو راضی کن
بذار این خسته اروم تو اغوشت بمیره
میترسم این همه عشق تو رو از من بگیره
بذار این خسته اروم تو اغوشت بمیره
میترسم این همه عشق تو رو از من بگیره
تو تنهایی منم تنها بمون پیشم
تو مجنونی برات عاشقترین میشم
تو شیرینی و من فرهاد بی تیشه م
تو اتیشی منم خاکسترت میشم
بذار دستات پناه خستگیم باشه
دلیل بودنم دلبستگیم باشه
منو تا مروز خوابت همنوازی کن
میخوام عاشقم بمیرم عشقو راضی کن
کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آهنگ من است
بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری و من
تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم.

می شنوی صدای زمزمه دلگرفتگی آسمان
وقتی تو را طاقت نمانده برای شنیدن
اما همچنان می بارد باران ...
و صدای ضرب آن بر روی شیشه ی ایوان
و حکایت زمزمه باران در روزمرگی زمانه
باز زیباست ...
میشنوی با انبوهی از رنج زمان
صدای باران ...
باز هم زیباست باران ...
دوستان سلام
می دانم بهار دارد می آید
همه چشم براه خوش آمد گویی به بهارید
اما من می خواهم از زمستان خدا حفظی کنم
خدا نگهدار ای مظلوم ترین فصل ها
ما را ببخش
سرمایت را دیدیم
پاکی و سپیدیت را نه
دلگیری می دانم
یک رنگیت را ارج ننهادیم و
غرق چند رنگی بهار شدیم
ما انسانها همینیم
یک رنگها را دوست نداریم
مبهوت و غرق رنگها ی پر ریا می شویم
ما راببخش
ندانستیم
آب رنگ، نقاشی بهاررا از قطرات برف و باران تو
توان کشیدن دارد
ما راببخش
عطر گل یخ را
که عطر آگین وجود توست
فراموش کردیم
خدا نگه دار فصل تنهای من
می دانم سال دیگر می آیی
بعد از اشک ریزان پاییز
به پیشواز
نه عیدی داری و نه عیدانه ای
ما را ببخش
که ندانستیم
اگر هیزمی روشن می کند گرمایی را در خانه مان
این گرما مدیون حضور توست
آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد،
آغوش گرم، با تو تصویر میشود.
ما را ببخش
و خدا نگه دار
مظلوم ترین فصلها
زمستان
من با طغیان لبهایم آمده ام تا لمس کنم
آتش سوزان لبهایت را ... آمده ام
تا از سرجشمه احساست جرعه ای بکیرم و بسوزانم
تب خشکیده لبهایم را !

بوسه هایم برای توست
نمینویسم جون میدونم هیج وقت نوشته هام رو نمیخونى ،حرف نمیزنم جون
میدونم هیج وقت حرفامو نمیفهمى،نیکات نمیکنم جون تو اصلا نکاهم رو
نمیبینى،ازت نمیخوام ترکم نکنى جون اشکهای من برای بودن تو کنارم،بى
فایدست ... فقط میخندم جون تو در هر صورت میکى من دیوونم
عکست افتاد تو فالم آخ دوباره وای به حالم تو که رفتى اما جشمات
نمیرن از تو خیالم یاد شبى میفتم ازم کذشتى آسون لحظه های انتظار ت
کوجه بوى تو رو داره نم نم بارون تو کوجه ساعت عشقه دوباره بر میشم
دوباره از درد کى منو از تو جدا کرد! هر جا باشى عزیزى،عزیزم دوباره
برکرد.
آنجنان در دریای عشق تو غرق خواهم شد کن تمام غواصها به احترامم سکوت
کنند و تمام نجات غریقها عاجز از نجاتم باشند.
گریه نکن گریه نکن اشکهاتو باور ندارم بازم دارى دروغ میگى منکه ازت
نمیگذرم آخه دیگه باور ندارم عزیزدلم حتى اگه بگى دوستت دارم
نمیدونم تو دل به کى بستى! قلبمو شیکستى،جاره ای نیس باید برم
راهى بجز جدا شدن از تو واسم نمونده زخم زبونای تو هم قلب منو سوزونده دست منو تو دست غم گذاشتى
برای من همیشه کم گذاشتى تموم بى وفایی ها
تو ای یار به گردن جرخ و فلک گذاشتى!
دوست دارم فکر کنم
به بودن و نبودنت...
درست همان موقع که
همه جا تاریک است،
چراغ ها خاموش،
پرده ها بسته ست...
خاطره ات روشن می کند فضایم را!
دوست دارم باشی
نبودنت نمی ارزد به دلتنگیم!
کفتم برای آمدنت کل بیاورند،کل بود و عشق بود و انتظار،اما تو نیامدى.جون شمع سوختم از تب بروانکى خویش،
اما باز تو نیامدى...شعر شدم و غزل
سرودم،ولى دریغ شعرهام جون نفسهایم بى رمق شد و تو نیامدى
دوست دارى بکم میخوام هر روز صبح با صدای تو بیدار بشم ... بعد بفهمى با
ساعتم بودم!!!دوست دارى بکم جرا رفتى؟؟؟بعد بفهمى با برق بودم!!!دوست
دارى بکم هرجا باشى بیدات میکنم ... بعد بفهمى با دسته کلیدم بودم!!!
دوست دارى بکم دوستت دارم بعد فکر کنى با ... نه! ایندفعه با خودت بودم.


دست از سر من بردار کنار تو نمی مونم
یه روز میگفتم عاشقتم اما دیگه نمیتونم
تقصیر هیچکس دیگه نیست قصه ی ما تموم شده
حیفه همه خاطره هام به پای کی حروم شده
دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی
اشکاتو باور ندارم بیخودی هق هق میکنی
دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی
اشکاتو باور ندارم بیخودی هق هق میکنی
یادم میفته لحظه ای که دست تو رو شد برام
قسم میخوردی پیش من که جز تو عشقی نمیخوام
دست خودم نیست که دیگه هیچکسو باور ندارم
این چیزا تقصیره توئه تلافیشو در میارم
ای کاش میتوانستم بگویم که با من چه میکنی ...
تو جانی در جانم میآفرینی
تو تنها سببی هستی که به خاطر آن
روزهای بیشتر، شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی میخواهم
تو به من اطمینان میدهی که فردایی وجود دارد ...

موقعیکه میخواستمت میترسیدم نیگات کنم،موقعى که نیگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم،
موقعیکه باهات حرف زدم ترسیدم با تو باشم،موقعیکه با تو بودم،
ترسیدم عاشقت بشم،
حالا که عاشقت شدم،میترسم از دستت بدم!

بوى بهار از راه میرسد،بوى سبز بودن و سبز شدن،بوى طراوت و باکى،بوى تازکى و سرزندکى،بهار از راه میرسد با کوله بارى بر از مهربانی
و کذشت ،بیایید بهار را باهم زمزمه کنیم
.با بهار میتوان عاشق شد جون بیدهای
مجنون و سروهای آزاد سر به فلک کشیده

یاد کرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست،یاد کرفتم که
عشق یعنى فاصله و فاصله یعنى دو خط موازى که هیجکاه بهم نمیرسند،یاد
کرفتم در عشق بازى،هیجکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد کرفتم هر جه
عاشقترى،تنهاتری!

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار
دیدم یه سایه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد
گفت:تنهایی
گفتم:آره
گفت:دوستات کوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!
گفتم:اشتباه کردم
گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی
گفتم:نه
گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
گفتم:بودم
گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟
گفتم:بردم، همین الان بردم
گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی
گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)
-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش
گفتی:ببخشم؟
گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری
گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟
تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟
گفتم:آخه تنهام
گفتی:پس من چی رفیق؟
من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن
اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو
من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،
همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی
اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم
دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم...
گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی
بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی
یک کلام،خدا تو بهترینی
میدانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشک های آسمان است
اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست
در رویا هایم پرواز کردم...
و در اوج آسمان ها... در میان ابر ها ... در میان قطره ها ...
چه طور می شد از میان این همه قطره باران
قطره ی عاشق را پیدا کرد ؟
قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت
یا به دریا میرفت...یا به رود خانه...یا به صحرا می رفت و به زمین فرو میرفت...
و یا بر روی گل می نشست...
من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...
اما بیشتر وقتا سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ..

ما شقایق های باران خورده ایم سیلی ناحق فراوان خورده ایم
ساقه احساسمان خشکیده است زخم ها از تیغ وطوفان خورده ایم
تا چه بوده تا الان تقصیرمان؟ تا چه باشد بعد از این تقدیرمان؟
خیلی ممنون، انقدر آسون، منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم، دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی؟
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم میدونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویروون کردی
من که با نگاه شیرینه تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی
همه عالم میدونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم
باران آمد و تو نیامدی
... جان بیا
باران که می بارد
باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد غصه می سوزد
شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با توبارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی

تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی....
کم توقع...
چقــــــــــــــدر کم تــــــــوقع شده ام...
نه آغوشت را میـــــــــخواهم،
نــــــــــه یک بوســــــــــــه!
نــــــــــه دیگر بودنت را...
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...
مــــــرا به آرامش میرساند
حتی اصطکاک ســــــــــــایه هایمان...!!!

آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو آرامش یافته ام
که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست
آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام
که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست
آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام
که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست
پس امانم بده
که تا ابد در دل این زیبایی
آرامش یابم

من و تو در کنار هم ، تو در آغوش منی و من غرق در احساساتم
سکوت سهم این لحظه عاشقانه ، در قلبم فریاد میزنم عشق من دوستت دارم صادقانه
هنوز چشمانم خیره به چشمان تو است
دیدن چشمهای زیبایت آرامش من در این لحظه ی عاشقانه است
هنوز هم سکوت…
با دیدنت شده ام مات و مبهوت…
دستانت را میفشارم
تو مرا میبوسی و من تو را در آغوش خودم میفشارم
گرمای آغوش تو ، سر میگذارم بر روی شانه های تو
سکوت را با صدای ترانه اشکهایم میشکنم
تو گوش میکنی و با من همترانه میشوی
تو اشکهای مرا پاک میکنی و من اشکهای تو را
میبوسم گونه ی مهربان تو را
نمیخواهم این لحظه بگذرد ای خدا
کاش میشد در کنار هم باشیم ، تا آخر دنیا
گفتی که کاش میشد همیشه مال هم باشیم
نمیخواهم روزی بیاید که جدا از هم باشیم
گفتم عشق ما بی پایان است
قلبم تا همیشه گرفتار قلب عاشق تو است
حالا که گرفتار است ، به درد عشق دچار است ،
حالا که بی تو زندگی برایش بی معنا است
لحظه هایش بی تو همیشه گریان است
پس مطمئن باش لحظه ای نیز نمیتوانم بی تو باشم
من عاشق توام نمیتوانم لحظه ای جدا از تو باشم
میفشاریم دستانمان را در دستان هم
آرام میگریم در آغوش هم

وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش، حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش، حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو.
من انسانم و عکس العملهای ساده ی انسانی دارم از ترس، از خشم، از بیزاری، از تکبر ، از حسادت .... و در مقابل از مهربانی، از شوق، از اغماض، از هیجان، از معرفت.
من زنده ام.
من، زنده ام.
من زندگی میکنم با همین کلمات.
باورم میکنی؟

دلم برای باران تنگ شده است...
بارانی که به من اموخت رسم زندگی را... دلم تنگ است برای غرش اسمان... برای ابرهای سیاه سرگردان... حس قشنگی در باران را دوست دارم... این روزها تنها یک قلب است نمیداند درد دلش را به چه کسی بگوید...؟ ای باران ببار تا درد دلم را به تو بگویم...بگذار من نیز همراه با تو ببارم تا خالی شوم...از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم...دل غریبم را در حضور باران شستم... که لبریز از درد است...!!

♥بزن بارون که دلگیرم
♥ دارم این گوشه میمیرم
♥ بزن بارون که دلگیرم
♥ دیگه اروم نمیگیرم
♥ حالا که خسته و تنهام
♥ حالا که اون دیگه رفته
♥ حالا که اون دیگه رفته
♥ میفهمم تازه این دردو
♥ چقدر تنها شدن سخته
بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه♥
دلیله عشق پاک من بلوره سرده اشکامه♥
ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده♥
ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده♥
♥ بزن بارون ♥
♥ بزن بارون ♥

نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند♥
مثل اسمانی که امشب میبارد♥
و اینک باران...♥ا
بر لبه پنجره احسسم می نشیند♥
و چشمانم را نوازش می دهد♥
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...♥
بارونو دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره♥
حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میباره♥
بارونو دوست داشتی یه روز تو خلوت پیاده رو♥
پرسه پاییزی ما مرداد داغ دست تو♥
بارونو دوست داشتی یه روز عزیز هم پرسه ی من♥
بیا دوباره پا به پام تو کوچه ها قدم بزن♥

خیلی وقته دیگه بارون نزده ♥ رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده ♥ دل اسمون سبک تر نشده
مه سرد روی تن پنجره ها ♥ مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا ♥ وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده ♥ قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست ♥ کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تورو من با کی بگم ♥ همه حرفا که اخه گفتنی نیست

یه روز دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
از اون هواها که خودت حال و هواشو می دونی
اکه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم
تو هم منو شعر منو با همه حست میخونی
یه حالی داشتم که نگو یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نگو
یه جایی که می گردم دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش می کنم

به تو دل بستنم اشتباه بود ، سهم من از امروز ، تاوان اشتباهات دیروز بود.
اشتباه من از آغاز جمله گویا بود ، بارها توبه کردم ، اینبار عاشق شدنم گناه بود.
این قلب من بود که بی گناه بود ، تو مرا فریب دادی ، دل تو بی وفا بود.
بی وفا بود که قلبم را شکست ، شیشه ی عشق مرا با نا مهربانی شکست.
نه یک بار ، نه دو بار ، بارها شکست ، و مدتها ویرانه ای بود از جنس تنهایی ها.
فریب تو خوردن از سادگی من بود ، میپذیرم که عشقت یک بازی بود.
در همین مدت نیز تو دلسوز من بودی ،حرفهای عاشقانه ات تنها ، دلداری بود .
قلبم میگوید ساده نبودم ، عاشق بودم ، احساسم میگوید ساده بودی ، بیچاره بودی سرنوشت میگوید نه ساده بودم و نه بیچاره بودم ، اسیر یک عشق دروغین بودم.
در آغوش تو خوابیدنم اشتباه بود ، حس کردم که مال منی ، بوسیدن لبهایت حرام بود!در این بازی ، من بازیچه بودم ، تو بازیگری بود که حتی به بازیچه ها نیز هیچ احساس پاکی نداشت .
تو آتشی بودی که تنها لحظه ای که در آغوش من بودی شعله ور میشدی ، من شمعی بودم که با گرمای سوختنم در هوای سرد قلب تو زنده مانده بودم
دلبستن به تو اشتباه بود ، سهم من از دیروز ، تنهایی امروز بود.

همین که با منی یعنی هنوزم
یه رویایی برای زندگی هست
برای من به جز قلبت تو دنیا
مگه جایی برای زندگی هست ؟
همین که با منی یعنی یکی هست
که من دلتنگی هاشو دوست دارم
کسی که با سکوتش خواب میشم
کسی که من صداشو دوست دارم !!
چقد خوبه بدونی یک نفر هست
که تو فکر تو و فردات باشه
اگه دنیارو از دستت بگیرن
یکی هست که خودش دنیات باشه !
اگه من در کنار تو اسیرم
تو باید پیش من آزاد باشی
چشامو رو دلم بستم عزیزم
که هرجوری دل می خواد باشی !!
نباشی فرصت آرامش من
دوباره رو به یک بن بست میره
نباشی زنده می مونم من اما
تموم زندگیم از دست میره !

برایت آرزو مىکنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ......

افسوس که کسی نیست........
افسوس که کسی نیست تاگذشته های پرملالم را از من بگیرد
وآینده ای پراز شادی را به قلبم هدیه کند
افسوس که کسی نیست!
تا بار فراق وجدایی را از دوش من بردارد
وکوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند
افسوس که کسی نیست.......
از من بخواهد ناگفته های قلبم را که عمریست خک خورده سینه ام شده است را برایش بازگو کنم
ودر پاسخ عشق بی پایانش را نثار دل بیمارم کند!
افسوس.........
افسوس که در این روزگار کسی نیست
جز سکوت وتنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند
وهروز غم را بادلم همخوانی می کنند.


شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم
خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟
خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم
خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی
دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!

افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو.............
بهار می آید ؟...آمدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی.....
به غم انگیزی شبهای تنهایی..... به خشکی برف ...می روی..... بهار می اید ...
به نظر معامله خوبی است....امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...
چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند...
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !
از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!
چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!
چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!
صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید!
اشکهایم را همه دیدند!
آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!
گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،
فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم !
اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !
اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!
آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !
گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!

همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود......
اگه احساسی بود بازم برای تو بود....
ومن قانع به یه نگاهت بودم........نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود .........
یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو.......
دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نا مهربونت دلگیر بشم.......
می بینی هنوز هم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باور کنه.......
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:
خش خش برگ ها..............................
همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
دوستت دارم.....................................
من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....
می خواهم با تو سخن بگویم....
می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...
می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...
شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...
و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...
کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...
اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...
حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...
پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...
وقتی دلم به درد میاد و کسی نیست به حرفهایم گوش کند،
وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است،
وقتی احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم... وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...
و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند... وقتی تمام عالم را قفس می بینم...
بی اختیار از کنار آنهایی که دوسشان دارم.. بی تفاوت می گذرد...
فاصله گرفتن از آدمایی که دوستشان دارید بی فایده است.زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهد بود.

یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........
اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............
روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....
....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........
اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............
روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....
....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »


باران که می بارد
تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم:
من تنها نیستم,
تنها منتظرم...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

یک نفر در همین نزدیکی ها
چیزی
به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ...
خیالت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببند
یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است...
یکنفر که از همه زیبایی های دنیا
تنها تو را باور دارد ...
سرکردانى در جاده باریکى در شمال اسبانیا سفر میکرد که مردی را دراز
کشیده در بسترى از کل دید. سرکردان برسید:اینطورى کلها را له نمیکنى ؟
مرد باسخ داد:نه! سعى دارم اندکى از لطافت کلها را جذب کنم. آرى،عشق لطافت است ...

خداحافظ عزیزم.
بگذار این بار دیگر از آسمان و گل نگویم، کلماتی مثل پروانه و شمع را بگذاریم برای آنها که هنوز در عشق تازه هستند.
من وتو باید با ادبیات دیگر با هم حرف بزنیم، چون زمان محاکمه فرا رسیده است، هر چند بارها یکدیگر را به نقد کشیده ایم، ولی کاری از پیش نبرده ایم. حرفهای سر و پایی و خشم های مقطعی،و لبخندهای بعدی،و قلب هایی که چرک مانده اند.
این بار بنشینیم و حرف های جدی بزنیم،حرف هایی از جنس غریبه ها! اصلا لازم نیست حرف ها محکومی داشته باشد، فقط باید آنچه می خواهد اخرین خاطرات یک عشق باشد درست تنظیم شود. این سنت همه ی عشق های هرزه است!
عشق های هرزه به دوستی تنزل پیدا می کند و چندی بعد در گور خاطره، نفس های آخرش را می زنند.
حرف تکراری همه ی عشق های بی توازن، این است که:
چرا پاسخ عواطفم را ندادی؟!وچراهنگامی که خاطرم از تو رنجید،دلجوییم نکردی و گذاشتی تا گذشت زمان، باز احساسم را نسبت به تو تازه کند و روز از نو وشب از قدیم؟!
شاید تو هم حرف هایی برای گفتن داشته باشی ولی من چیزی نمیشنوم! همان طور که تو حرف هایم را با لبخندی مسموم می شنوی.
خب!موقع خداحافظی است. نوشته ای که می خوانی، بارها نوشته شده و پاک شده و شاید این بار هم پاک شود، آخر ،آخر همه ی نوشته های این سبکی، همین حرف ها نوشته می شود. آدم منتظر است تا شلیک نهایی، از طرف مقابل باشد تا یتواند راحت تر انچه را که باید، فراموش کند و عذاب وجدان نداشته باشد. هیچ چیز به اندازه ترحم، نمی تواند مانع فراموشی عشق شود.
دوباره خب موقعه خداحافظی است. آیا عشقی دیگر سر راه زندگی من وجود خواهد داشت؟! الهی که نه! نه! دیگر نمی خواهم مانند عاشق احمقی باشم که هر عشقی را اولین و آخرین عشق می داند!! حالا که نسیم آزادی دارد به مشامم می خورد، بگذار این بار دیگر این رویا تعبیر شود!
خداحافظ ! و...
سلام آسمان آبی!

مـــــن از تمام آسمـــان یک باران را میخواهم ... و از تمــــام زمیــــن یک خیابان را ... و از تمـام تــو یک دســــت که قفــــل شده در دســـت مــن ...
چند وقته که بارون نمیاد...!
میدونم بارونو خیلی دوس داری...
دلت واسه بارون تنگ شده نه...؟!
بیا اینجا رو ببین...
که چقدر...
چشام بارونیه...
هوای دلمم کاملا ابریه...
همش بارون می باره....!!!
نمیدونم کی قراره بند بیاد...
من بارون ریز و یه سره رو دوس ندارم...
اما تو دوس داری نه...؟!
خب باشه اشکالی نداره...
بذار بباره...!
بارون...!
در را بست آهسته گفت : خدانگهدارت و رفت... آدم ها چه راحت مسولیت خودشان را گردن خدا می اندازند..لعنت به همه قانون های دنیا که در آن شکستنِ دل پیگردِ قانونی نـَدارد!..
لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن
لیاقت می خواهد "شریک " شدن
تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز...
من میخندم به فرداهایت...