هوای بارانی

به نام خدایی که بارون رو آفرید تا غمای پاییزی رو بشورن!

عشق

 
یک بار، یک بار، و فقط یک بار می توان عاشق شد: عاشق زن، عاشق مرد، عاشق اندیشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق... یک بار، و فقط یک بار.

.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


صـدای پـای بـهار را می شنـوی ؟

در روزهای  پایانی سال کارهای خانه قدری متفاوت به نظر می‌رسد. شاید از همان زمان که  خانه‌تکانی شروع می‌شود، بتوان این دگرگونی را احساس کرد. تحولی که به پیشواز نو  شدن سال و دگرگون‌شدن چهره زمین و زمان می‌رود.

خوب است همه ما که در یک چهاردیواری زندگی می‌کنیم، با این جریان همراه شویم و هر  یک گوشه‌ای از این کار را بر دوش بگیریم تا با همدلی و همکاری کارهای این روزها به  خوبی و خوشی پایان یابد.

    

حتما  رفت و روب و تمیزکردن خانه شما هم کم‌کم رو به پایان است. خانه‌تکانی هر چند  خسته‌کننده و نسبتا طولانی است، ولی چون مژده آمدن عید نوروز را با خود به همراه  می‌آورد، به نوعی شیرین هم هست.

حتما تا به حال به فکر سور و سات عید و سفره هفت‌سین هم بوده‌اید؛ سبزه پشت پنجره  هم که قطعا رشد کرده و آماده گذاشتن روی سفره است. البته بعضی‌ها هم سبزه آماده را  از فروشگاه‌ها می‌خرند.

سلیقه‌ها در نوع سبزه هم متفاوت است؛ بعضی گندم و گروهی دیگر عدس یا ماش سبز  می‌کنند که هر کدام از اینها زیبایی خاص خود را دارد. ظرف‌های سر سفره هم داستان  خودش را دارد؛ بعضی خانواده‌ها عادت دارند هر سال ظروف جدیدی برای تزئین سفره  هفت‌سین خریداری کنند و برخی دیگر با ظروفی که در خانه دارند، این سفره را به  زیبایی آرایش می‌دهند.

هر کدام از این روش‌ها که انتخاب شود، یک نکته در همه جا احساس می‌شود؛ انداختن  سفره هفت‌سین و تزئین آن، کاری سنتی و زیباست که تمام افراد خانواده باید در آن  دخیل باشند.

پس شما  هم امسال سفره‌ای زیبا پهن کنید؛ زیباترین پارچه‌ای که در خانه دارید؛ سفره ای  رنگارنگ یا خاتم اصفهان یا ترمه یزد یا... پیش از هر چیز روی آن یک جلد قرآن  بگذارید. یک جام آیینه و یک ظرف آب که درون آن یک یا چند ماهی در حال بازی هستند هم  باید بالای سفره بنشینند. چند ظرف زیبا (یادتان باشد کم اهمیت‌ترین نکته، قیمت  آنهاست) که معمولا در تمام خانه‌ها یافت می‌شود آماده کنید؛ به عنوان مثال اگر ظروف  بستنی خوری در خانه دارید آنها را روی سفره هفت‌سین بگذارید و همرنگ سفره روبان‌هایی  تهیه کنید و دور پایه ظرف‌ها ببندید تا جلوه بیشتری به آنها بدهد سپس هفت‌سین‌تان  را درون آنها بگذارید. همان سین‌هایی که همیشه و همه ساله روی سفره عید ما جا دارند. سنجد که نماد عشق است؛ سیر نماد سلامتی و تندرستی؛ سرکه نشان صبر و شکیبایی و سیب  نماد عشق و زایش؛ سمنو یعنی برکت و فراوانی؛ سماق سمبل طلوعی جدید در سالی جدید؛  سکه هم که معنای فراوانی روزی می‌دهد و سبزه که خرمی ‌و شادابی را به همراه دارد.

یادتان  نرود سبزه را هم با روبانی همرهنگ و زیبا تزئین کنید، سپس روی سفره بگذارید. تخم‌مرغ‌های  رنگ شده را هم در ظرف یا سبدی بگذارید. تقریباً سفره هفت‌سین شما آماده است. فقط از  کمی‌ دورتر نگاهی به سفره بیندازید و ببینید چیزی کم نباشد ...

 

البته  بعضی خانواده‌ها رسم دارند چیزهای دیگری هم روی سفره بگذارند مثلاً ظرفی میوه یا یک  کاسه کوچک برنج. راستی شمع هم فراموش نشود. یک شمع رنگی که با سفره شما هماهنگ باشد. البته در این مورد هم تنوع سلیقه وجود دارد؛ بعضی خانم‌ها به تعداد فرزندانشان شمع  روی سفره هفت‌سین می‌گذارند.

هر  کاری برای این سفره می‌کنید، یک نکته یادتان باشد؛ مهم نیست که سفره شما در تمام  فامیل و دوستان تک باشد. همچنین مهم نیست که گران‌ترین یا ارزان‌ترین سفره هفت‌سین  را چیده‌اید؛ مهم همدلی و صفایی است که بین ساکنان خانه و در کنار این سفره به وجود  می‌آید. سفره هفت‌سین می‌تواند خیلی ساده باشد و در عین حال بسیار زیبا. عید نوروز  عید زیبایی‌هاست. حالا که سخن از زیبایی شد، اگر توانستید یک شاخه گل هم روی سفره  هفت‌سین خود بگذارید. شاید به همان رسم قدیمی ‌شاخه‌ای سنبل زیبا و معطر.

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


آسمان

آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز 
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ، نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چـــــرا ؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !
ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست !
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد...
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است...
این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچیــن...
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت
و چــــــرا غصه؟ چـــــرا
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

فکر میکردیم عاشقی هم بچگیست ... اما حیف این تازه اول یک زندگیست ...
زندگی چیزیست شبیه یک حباب ... عشق آبادیه ،زیبایی در سراب ... فاصله با
آرزوهای ما چه کرد ... کاش میشد در عاشقی هم توبه کرد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


شبی...

 
 
...من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد...
 
...نوبت خاموشی من سهل واسان می رسد...
 
...من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام...
 
...مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد...
 
...من که می دانم به دنیا اعتباری نیست...
 
...بین مرگ و ادمی قول و قراری نیست...
 
...من که می دانم اجل ناخوانده وبیدادگر...
 
...سرزده می اید و راه فراری نیست...
 
پس چرا ،پس چرا عاشق نباشم
 
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


بهم گفت

.... یه شب بهم گفت ای مهربون....
 
                   ..... من می مونم تو هم بمون....
 
....گفتش بهم ای با وفا...
 
                      .... یادت نره این عهدمون....
 
....حالا کجا رفت اون بی وفا...
 
...  یکی داشت و یکی نداشت...
 
      ...  اونی که داشت تو بودی اونی که تورو نداشت من...
 
                   ...  یکی خواست و یکی نخواست...
 
...اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من...
 
                      ... یکی اورد و یکی نیاورد...
 
...اونی که اورد تو بودی و اونی که به جز تو به هیچ کسی ایمان نیاورد من...
 
                        ...  یکی موندو یکی نموند...
 
...اونی که موند تو بودی اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من...
 
                          ... یکی رفت و یکی نرفت...
 
...اونی که رفت تو بودی اونی که به خاطر تو تو قلب هیچ کسی نرفت من
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


زندگی یافتن قالیست

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


شاید آن روز سهراب ...

شعری نگفته ام که بنویسم
تا بگویی , وای چه زیباست
تنها چند خط گریسته ام
میان دفتری که سالهاست
لذت خودکاری را به خویش ندیده است:
من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
من همه چیز را همانگونه که هست می بینم
آیا آن کودکی را که دراز کردست دست
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست
و یا آن کس که از تنهایی
به نوشتن ترانه دل بست
جور دیگر دیدنش انصاف هست؟
وقتی می بینی که زنی با فریاد
بهر فرزندانش تن به هر کاری داد
وقتی می بینی که غروب خورشید
همه جا را گرفته چون باد
وقتی می بینی که همه غمگینند
با نقاب گشتند شاد
وقتی می بینی که سکوت در ظلمت
با هزار آه و صد ها فریاد
ناله ها را سر داد
باز هم میگویی جور دیگر باید دید
وقتی خط به خط متن ها ی همه نیست جز آه
وقتی مردن همه در شهر سیاه
وقتی که بر لب هر پیر و جوان
هست زندگیم گشت تباه
باز هم میگویی جور دیگر باید دید؟
با هزار خنده تلخ میگویم
که به این حرف تو باید خندید
شا ید آن روز که سهراب میگفت:
"تا شقایق هست زندگی باید کرد"
خبر از داغ دل نسترن سرخ نداشت
شاید آن روز سهراب
به قد قامت موج ایمان داشت
شاید آن روز سهراب !!!  ...
 
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ،
و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است
و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت
و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و
به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ،
دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و
ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم
تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

 



+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


میروی نمی آیی ...

یک شب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود

 

دیدمت دلم لرزید، این شروع خوبی بود

 

عاشقانه خندیدی، دست ها به هم پیوست

 

خلوت قشنگی داشت کوچه‌ای که یادت هست

 

با بهانه‌ی باران، چشم‌هایمان تر بود

 

کوچه… من… تو… باران.. آه ! راستی که محشر بود

 

با تو خلوت شب را خوب زیر و رو کردیم

 

تازه اول شب بود، زود بود برگردیم

 

می روی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد

 

زود باز می‌گردی، کاش باورم می‌شد

 

بی‌جواب گم می‌شد سایه‌ات میان شب

 

تا سپیده باریدم، من از آسمان شب

 

بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهایی

 

حس مبهمی می‌گفت: میروی نمی‌آیی

 

بی تو می کشم بر دوش، کوله بار غربت را

 

پرسه می زنم تنها، کوچه های خلوت را

 

خسته از دل ِ تنگم، بر می آورم آهی

 

بعد بی تو می خوانم، شعر”کوچه” را گاهی

 

ساده لوحی ام را باش، هر کسی که می آید
 

با خودم می اندیشم این یکی تویی شاید
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دوست داشتن واقعی

 
اگر می توانستم مجازاتت کنم
از تو می خواستم......
به اندازه ای که تو رو دوست دارم
مرا دوست داشته باشی
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


برام دعا کن

برام دعا کن عشق من

برام دعا کن
عشق من، همین روزا بمیرم ...

آخه دارم از رفتن بدجوری گُر میگیرم ...

دعا کنم که این نفس،تموم شه تا سپیده ...

کسی نفهمه عاشقت، چی تا سحر کشیده ...

این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...

اگه یروز برگشتی و گفتن فلانی مرده ...

بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده

گریه نکن برای من قسمت ما همینه ...

دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه ...

این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...

آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...

گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...

 

برام دعا کن عـــــــــشــــــــــق من ...

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


بیا

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشدبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شدهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچرا رفتی از کنارم؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبتبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست
 دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا چند خاطره ماندمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شودبهار-بیست دات
 کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comصدای خنده هایت تنگ شدهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبا آمدنت من را دوباره زنده کنبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comواحساس را دوباره در وجودم شعله ور کنبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفتهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comزندگی می بخشه؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comای تنهاترین ستاره زندگی منبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comپشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانمبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنیبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

خدایا...........
 
خدایا فقط تو را می خواهم.....باور کرده ام که فقط تویی سنگ صبور حرف هایم
می ترسم از اینکه بگم دوسش دارم...اون نمی دونه که با دل من چه کرده...نمی دونه که دلی رو اسیر خودش کرده
هنوز در باورم نیست که دل به اون دادم و اون شده همه هستی ام
روز های اول آشنایی را بیاد میاورم آمدنش زیبا بود ...آنقدر زیبا حرف می زد که به راحتی دل به او باختم و او شد اولین عشقم در زندگی
بارالها گویی تو تمام زیبایی های عالم را در چهره و کلام او نهاده بودی
واین گونه مرا اسیر او کردی و دل کندن از او شد برایم محال و داشتنش بزرگترین ارزویم در زندگی
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهایم نگذارد....خدایا امشب به تو می گویم چون تو تنها مونس تنهایی هایم هستی..
چگونه بگویم بدون او می میرم....او رفته و در باورم نیست نبودنش...
خود خوب می دانم او مرا کودکی فرض کرد که نمی داند عشق چیست و برای عاشقی حرمتی قائل نمی باشد
مرا به بازی گرفت یا شاید....نمی دانم.....دگر هیچ نمی دانی.. اعتراف می کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر این نفس را هم نمی خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدایا دوست دارم مرا بفهمد حتی برای یه لحظه
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


برای تو می نویسم...

 

برای تو می نویسم...

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تویی که احسا
سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است برای

برای تویی که قلبت پـا ک است ...

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


فراموشت کردم

 

اسمتو رو سیگار نوشتم
برای اولین بار کشیدم
تا بسوزی و فراموشت کنم
اما نمی دونستم با هر پوک
ذره ذره میری تو نفسم و
می شی همه چیزم
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


همین کافی ست

گاهی وقتها از خودم بدم میاد
به خاطر...
نگاهی که به سمت تو نیست
و گوشی که صدای تو رو نمیشنوه
و دوستت دارم هایی که هرگز نمیشنوی
ولی
هنوز نفسم برای تو میزند
و
همین کافی ست
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


فدایی

در همان لحظه های آغازین
مهر تنها شدن نهایی شد
تحت تاثیر شوم این بازی
عشق این بار هم فدایی شد
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


هدیه خداوند

مغرورانه اشک ریختیم .. چه مغرورانه سکوت کردیم .. چه مغرورانه التماس
کردیم ... و چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق
هدیه خداوند،هدیه شیطان را بهم تقدیم کردیم  ولی هدیه خداوند را از هم
پنهان کردیم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دوره ی ارزانی


دیروز کمی دلتنگی برده بودم بازار تا بفروشم
می گفتند
این چیزها دیگر خریداری ندارد...!!
همه چیز ارزان شده است...!!
دل ربودن ارزان...دل شکستن ارزان... دروغ از همه ارزانتر...!!
می دانی قیمت عشق چقدر کم شده است؟؟!
و
چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان...!!!
برگشتم
در اتاق کوچکم روبه پنجره نشسته بودم و به این فکر می کردم که
با دلتنگی هایم چه کنم...؟
ناگهان صدایم کرد
.
.
.
هانی بود
عروسکم را می گویم
 
 



+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


قصرى از عشق

هر آنجه در طول سالیان ساخته ای ممکن است فردى در یک لحظه ویران کند،بارى
تو  همواره در حال ساختن باش.اکر اینکونه کنى به زودى قصرى از عشق بنا
میکنى که احدى توان ویران کردن آنرا ندارد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


زندکى

آنکه میکوید زندکى کذشته است مرده ... آنهم که میکوید زندکى در راه
است،باخته ... زندکى اکنون است،همین لحظه،زندکیست

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


مرانفهمیدی

 

جوانی‌ام
گوشه‌ی آغوش تو بود
لحظه‌ای صبر اگر می‌کردی
پیدایش می‌کردم

 

آغوشت را  باز کردی
برای رفتن‌ام
شاید حق با تو بود
من دیر شده بودم
 
...
 
دیر یا زود
مانند یک دسته‌ی گل
باید که حسرتم را در بغل بگیرم و بروم
به خواستگاری‌ آن زن ِ خاکی
که نه  نخواهد گفت
آغوشش را باز خواهد کرد
و همه چیزم را خواهد گرفت
 

و من همه چیزم را به او خواهم بخشید
بی هیچ حسرتی
مگر این حسرت ابدی
که دهانم را می‌گیرد
 

دیگر چگونه بگویم دوستت دارم را
 
 

 

 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


کاش دزدان

کاش دزدان،عاشقی را از وجودم میربودند  تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
... آنکسیکه سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود ،دیدمش عشق را تعارف به
یک بیگانه کرد ...آخر این عشق را آلوده کرد!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


اشک

همیشه اشک اونایی که به فکرمون هستن رو در میاریم
و همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم....
همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم
و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمونن.....



 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


حرومت مهربونیم حرومت

چه جوری جبران میکنی اون همه دوست داشتنمو   تو با چه رویی پس میدی  جواب
احساس منو  جز غم و درد چی میبینی تو چشای گریون من   چرا برات مهم نبود
شکست بی امون من!   حرومت همه خوبیم حرومت!  حرومت مهربونیم حرومت!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


جملات عاشقانه

روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس  روح او و من از یک جنس است

ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

اگر 100 سال عمر   کنی، امیدوارم من 100 سال منهای یک روز زنده بمانم تا مجبور نباشم بدون تو  زندگی کنم

ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

آرام‌باش! چه نوری است که از آن پنجره می‌تابد؟ آنجا مشرق است و   ژولیت خورشید تابان

ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

وقتی می‌فهمی عاشق شدیکه می‌بینی دوست   نداری بخوابی، چون واقعیت شیرین‌تر از رویاهایت شده است

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


عشق امدنی است نه آموختنی

            ...وقتی که بن بست غربت سایه سارقفسم بود ...
           ...زیر رگبارمصیبت بی کسی تنهاکسم بود...
                                  ...میرسد روزی که بی من روزهارا سر کنی ...
             ...میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی...
                                        ...میرسدروزی که تنها در کنار عکس من ...
             ...نامه های کهنه ام رامو به مو از برکنی...
  ...دیدی اخرش نموندی منو تا جنون کشوندی...
                                        ...دلی که دادم دستت اخرش زدی شکوندی...
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


گاهی

گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و....
مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


همیشه

دلم برایت تنگ نشده ... اصلا
دوست ندارم ببینمت ... هیچ وقت
خاطراتمان تکرار نمی شود دیگر ... هرگز
.
.
.

اما با تمام وجود دوستت دارم ... همیشه!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


رفتن

گنجشکک کوچک کوچه هم با رفتنت کوچ کرد ...


 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


تو از اول هم هیچ نداشتی!

نه حرفی برای گفتن ...
نه امیدی برای ماندن ...
نه پایی برای رفتن ...
نه تمایلی برای دوباره ساختن ...
تو از اول هم هیچ نداشتی!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

 

ذل زده به جاده ی نگرانی ...

چشمان منتظر پنجره هم!
از نیامدنت٬ خیس شد باز ...

باران است که می بارد!
مه است که گرفته ...

دلم بی چاره چه بچگانه این پنجره را دلداری میدهد!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


گاهی

همیشه که شاد باشی نمیشود ...
همیشه که بخندی نمیشود ...
حس داری ...
دوست داری ...
آدم است دیگر ...
دلش هم گاهی میگرید ...
و چشمش هم گاهی ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


کم محلی

هر شب، ساعت ۱۰، به وقت"کم محلی"
در ایستگاه نگاهت منتظر می نشیند
دلم
تا آخرین قطار بی مهری
با انبوه مسافرانت
جا نداشته باشد برای احساس
و با سوتی کر کننده
نظاره کند
رفتن و رفتن عشق در تونل تاریک شهوت را
و خودش را قدم بزند
و برگردد به خانه ی تنهاییش
مرور کند تمام این قرار عاشقانه را
و مشتاقانه به انتظار بشیند

فردا ساعت ۱۰ به وقت "کم محلی" ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دلم گرفته ای دوست...

 
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟


کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من


نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من


ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!


نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من


ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟


ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


خیانت

همین که برای دیگران لبخند بزنی و برای عزیزت اخم کنی خیانت کرده‌ای ..!

همین که به صحبت‌های دیگران با تمام وجود گوش دهی و به همراهت بی اعتنا باشی خیانت کرده‌ای ..!

خیانت را ما میسازیم با ندانم کاریهایمان ..!
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دلتنگی ها ..

من و تو

ناباورانه به هم خیره می شویم

خورشیدِ نگاهِ تو

رنگین کمانِ اشکهای من ..

آنگاه

دست در دست هم

شادمانه

رو به سوی لحظه های عاشقانه ..

اما ..

چه زود وقت رفتن از راه رسیده است ..!

من و تو

دستهایمان جدا

در میانِ انبوه دردها

ناباورانه از هم دور می شویم 

رو به سوی دیوارها

فاصله ها

دلتنگی ها ..

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


من به تو ...

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


تو به من ...

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


بیگناهی

من بی پناهم تو بیگناهی  من دل به تو دادم ،وای چه اشتباهی  از تو
کشیدم شکل کبوتر  نقاشی ام رو بگذار و بگذر    تو این نبودی ،من بد
کشیدم    آخه دل سیاهتو هرگز ندیده بودم  تو بی گناهی، من بی پناهم
امیدوارم ایمن بمانی  از اشک و آهم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


ما

ما دو تن مغرور  هر دو از هم دور  وای در من تاب دوری نیست  بیش از این
در من صبوری نیست  بی تو من بی تاب بی تابم  پس من به دیدار تو می آیم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


ش‍‍‍‍ـیرین/ فرهـاد

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


شیرین و فرهاد

تو تنهایی منم تنها بمون پیشم
تو مجنونی برات عاشقترین میشم
تو شیرینی و من فرهاد بی تیشه م
تو اتیشی منم خاکسترت میشم
بذار دستات پناه خستگیم باشه
دلیل بودنم دلبستگیم باشه
منو تا مروز خوابت همنوازی کن
میخوام عاشقم بمیرم عشقو راضی کن
میخوام عاشق بمیرم عشقو راضی کن
بذار این خسته اروم تو اغوشت بمیره
میترسم این همه عشق تو رو از من بگیره
بذار این خسته اروم تو اغوشت بمیره
میترسم این همه عشق تو رو از من بگیره
تو تنهایی منم تنها بمون پیشم
تو مجنونی برات عاشقترین میشم
تو شیرینی و من فرهاد بی تیشه م
تو اتیشی منم خاکسترت میشم
بذار دستات پناه خستگیم باشه
دلیل بودنم دلبستگیم باشه
منو تا مروز خوابت همنوازی کن
میخوام عاشقم بمیرم عشقو راضی کن

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دل

دل تو اولین روز بهار...دل من اخرین جمعه سالو چه دورند و چه نزدیک به هم!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

 

کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد

من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد

من راضی ام

دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آهنگ من است

بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری و من

تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


محبت

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند،پرهایش سفید میماند ولی قلبش
سیاه میشود.دوست داشتن کسیکه لایق دوست داشتن نیست،اسراف محبت است.
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


شایـد اون فـردا نباشـه

ببوسیـدش ..  حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه !




ببوسیـدش .. حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !




ببـوسیـدش .. حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده !




بـبوسیـدش .. حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه !




ببوسیـدش .. وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. !



ببـوسیـدش .. حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟! ”





بـبوسیـدش .. وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. !




ببـوسیـدش .. حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده .. حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. !



شایـد فـردایی نباشـه …

شایـد شما فـردا نباشیـد …

شایـد اون فـردا نباشـه...
 
 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


زمزمه

می شنوی صدای زمزمه دلگرفتگی آسمان

وقتی تو را طاقت نمانده برای شنیدن

اما همچنان می بارد باران ...

و صدای ضرب آن بر روی شیشه ی ایوان

و حکایت زمزمه باران در روزمرگی زمانه

باز زیباست ...

میشنوی با انبوهی از رنج زمان

صدای باران ...

باز هم زیباست باران ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


خداحافظ

دوستان سلام

می دانم بهار دارد می آید
همه چشم براه خوش آمد گویی  به  بهارید
اما  من می خواهم از زمستان خدا حفظی کنم

 

خدا نگهدار ای مظلوم ترین فصل ها
ما را ببخش
سرمایت را دیدیم
پاکی و سپیدیت را نه
دلگیری می دانم
یک رنگیت را ارج ننهادیم و
غرق چند رنگی بهار شدیم
ما انسانها همینیم
یک رنگها را دوست نداریم
مبهوت و غرق رنگها ی پر ریا می شویم
ما راببخش
ندانستیم
آب رنگ، نقاشی بهاررا از قطرات برف و باران تو
توان کشیدن دارد
ما راببخش
عطر گل  یخ را
که عطر آگین وجود توست
فراموش کردیم
خدا نگه دار فصل تنهای من
می دانم سال دیگر می آیی
بعد از اشک ریزان پاییز
به پیشواز
نه عیدی داری و نه عیدانه ای
ما را ببخش
که ندانستیم
 اگر هیزمی روشن می کند گرمایی را در خانه مان
این گرما مدیون حضور توست
آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد،
آغوش گرم، با تو تصویر میشود.
ما را ببخش
و خدا نگه دار
مظلوم ترین فصلها
زمستان

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


بوسه

من با طغیان لبهایم آمده ام تا لمس کنم 

 آتش سوزان لبهایت را ... آمده ام

 


تا از سرجشمه احساست  جرعه ای بکیرم و بسوزانم 

 تب خشکیده لبهایم را !


بوسه هایم برای توست

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


نوشته

نمینویسم  جون میدونم هیج وقت نوشته هام رو نمیخونى ،حرف نمیزنم جون
میدونم هیج وقت حرفامو نمیفهمى،نیکات نمیکنم جون تو اصلا نکاهم رو
نمیبینى،ازت نمیخوام ترکم نکنى  جون اشکهای من برای بودن تو کنارم،بى
فایدست ... فقط میخندم جون تو در هر صورت میکى من دیوونم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


فال

عکست افتاد تو فالم  آخ دوباره وای به حالم    تو که رفتى اما جشمات
نمیرن از تو خیالم    یاد شبى میفتم  ازم کذشتى آسون  لحظه های انتظار ت
کوجه بوى تو رو داره  نم نم بارون تو کوجه ساعت عشقه دوباره  بر میشم
دوباره از درد کى منو  از تو جدا کرد! هر جا باشى عزیزى،عزیزم دوباره
برکرد.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دریای عشق

آنجنان در دریای عشق تو غرق خواهم شد کن تمام غواصها به احترامم سکوت
کنند و تمام نجات غریقها عاجز از نجاتم باشند.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


گریه نکن

گریه نکن  گریه نکن اشکهاتو باور ندارم  بازم دارى دروغ میگى منکه ازت
نمیگذرم    آخه دیگه باور ندارم عزیزدلم حتى اگه بگى دوستت دارم
نمیدونم تو دل به کى بستى! قلبمو شیکستى،جاره ای نیس باید  برم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


جدایی

راهى بجز جدا شدن از تو واسم نمونده  زخم زبونای تو هم قلب منو سوزونده دست منو تو دست غم گذاشتى
  برای من همیشه کم گذاشتى  تموم بى وفایی ها
تو ای یار  به گردن جرخ و فلک گذاشتى!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


بودن و نبودنت

دوست دارم فکر کنم

به بودن و نبودنت...

درست همان موقع که

همه جا تاریک است،

چراغ ها خاموش،

پرده ها بسته ست...

خاطره ات روشن می کند فضایم را!

دوست دارم باشی

نبودنت نمی ارزد به دلتنگیم!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


نیامدی...

کفتم برای آمدنت کل بیاورند،کل بود و عشق بود و انتظار،اما تو نیامدى.جون شمع سوختم از تب بروانکى خویش،
اما باز تو نیامدى...شعر شدم و غزل
سرودم،ولى دریغ شعرهام جون نفسهایم بى رمق شد و تو نیامدى

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


تو

دوست دارى بکم میخوام هر روز صبح با صدای تو بیدار بشم ... بعد بفهمى با
ساعتم بودم!!!دوست دارى بکم جرا رفتى؟؟؟بعد بفهمى با برق بودم!!!دوست
دارى بکم هرجا باشى بیدات میکنم ... بعد بفهمى با دسته کلیدم بودم!!!
دوست دارى بکم دوستت دارم بعد فکر کنى با ... نه! ایندفعه با خودت بودم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

دست از سر من بردار کنار تو نمی مونم
یه روز میگفتم عاشقتم اما دیگه نمیتونم
تقصیر هیچکس دیگه نیست قصه ی ما تموم شده
حیفه همه خاطره هام به پای کی حروم شده

دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی
اشکاتو باور ندارم بیخودی هق هق میکنی
دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی
اشکاتو باور ندارم بیخودی هق هق میکنی

یادم میفته لحظه ای که دست تو رو شد برام
قسم میخوردی پیش من که جز تو عشقی نمیخوام
دست خودم نیست که دیگه هیچکسو باور ندارم
این چیزا تقصیره توئه تلافیشو در میارم 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


آرامم

ای کاش می‌توانستم بگویم که با من چه می‌کنی ...

تو جانی در جانم می‌آفرینی

تو تنها سببی هستی که به خاطر آن

روزهای بیشتر، شب‌های بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می‌خواهم

تو به من اطمینان می‌دهی که فردایی وجود دارد ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


ترس

موقعیکه میخواستمت میترسیدم نیگات کنم،موقعى که نیگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم،
موقعیکه باهات حرف زدم ترسیدم با تو باشم،موقعیکه با تو بودم،
ترسیدم عاشقت بشم،

حالا که عاشقت شدم،میترسم از دستت بدم!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


بهار

بوى بهار از راه میرسد،بوى سبز بودن و سبز شدن،بوى طراوت و باکى،بوى تازکى و سرزندکى،بهار از راه میرسد با کوله بارى بر از مهربانی
و کذشت ،بیایید بهار را باهم زمزمه کنیم
.با بهار میتوان عاشق شد جون بیدهای
مجنون و سروهای آزاد سر به فلک کشیده

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


عشق

یاد کرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست،یاد کرفتم که
عشق یعنى فاصله و فاصله یعنى دو خط موازى که هیجکاه بهم نمیرسند،یاد
کرفتم در عشق بازى،هیجکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد کرفتم هر جه
عاشقترى،تنهاتری!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


تنهایی

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

 

گفت:تنهایی

گفتم:آره

 

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

 

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

 

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

 

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

 

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

 گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

 

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

 

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

 

گفتم:فقط شرمندتم

 

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

 

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

 

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


باران عشق

میدانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشک های آسمان است
اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست
در رویا هایم پرواز کردم...
و در اوج آسمان ها... در میان ابر ها ... در میان قطره ها ...
چه طور می شد از میان این همه قطره باران
قطره ی عاشق را پیدا کرد ؟
قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت
یا به دریا میرفت...یا به رود خانه...یا به صحرا می رفت و به زمین فرو میرفت...
و یا بر روی گل می نشست...

من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


سکوت...

گفتن سکوت کن حتی در برابر حقت و من برای همیشه به انتهای جاده خیره میشوم...

 

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی  ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری  ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار  ...
اما بیشتر وقتا سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


یاران

فاصله بین دو باران را سکوت ناودان پر می کند!
مثل همیشه زیباوخواندنی...


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


شقایق

ما شقایق های باران خورده ایم            سیلی ناحق فراوان خورده ایم

ساقه احساسمان خشکیده است      زخم ها از تیغ وطوفان خورده ایم

تا چه بوده تا الان تقصیرمان؟             تا چه باشد بعد از این تقدیرمان؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


خیلی ممنون

خیلی ممنون، انقدر آسون، منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم، دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی؟
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم میدونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویروون کردی
من که با نگاه شیرینه تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی
همه عالم میدونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


باران

باران آمد و تو نیامدی
... جان بیا

باران که می بارد

باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه آئینه
باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد غصه می سوزد
شب می گدازد سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد

از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با توبارانی

غم می کُشد ما را تو می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دلم برات تنگ شده

تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی....

 

کم توقع...

چقــــــــــــــدر کم تــــــــوقع شده ام...

نه آغوشت را میـــــــــخواهم،

نــــــــــه یک بوســــــــــــه!

نــــــــــه دیگر بودنت را...

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...

مــــــرا به آرامش میرساند

حتی اصطکاک ســــــــــــایه هایمان...!!!

 

او باشد و مهتاب فراوانی هم

من باشم و اشکهای پنهانی هم

حتما شب عاشقانه ای خواهد شد

مخصوصا اگر نم نم بارانی هم...

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


آغوش

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دیدار من و تو

 

من و تو در کنار هم ، تو در آغوش منی و من غرق در احساساتم
سکوت سهم این لحظه عاشقانه ، در قلبم فریاد میزنم عشق من دوستت دارم صادقانه
هنوز چشمانم خیره به چشمان تو است
دیدن چشمهای زیبایت آرامش من در این لحظه ی عاشقانه است
هنوز هم سکوت…
با دیدنت شده ام مات و مبهوت…
دستانت را میفشارم
تو مرا میبوسی و من تو را در آغوش خودم میفشارم
گرمای آغوش تو ، سر میگذارم بر روی شانه های تو
سکوت را با صدای ترانه اشکهایم میشکنم
تو گوش میکنی و با من همترانه میشوی
تو اشکهای مرا پاک میکنی و من اشکهای تو را
میبوسم گونه ی مهربان تو را
نمیخواهم این لحظه بگذرد ای خدا
کاش میشد در کنار هم باشیم ، تا آخر دنیا
گفتی که کاش میشد همیشه مال هم باشیم
نمیخواهم روزی بیاید که جدا از هم باشیم
گفتم عشق ما بی پایان است
قلبم تا همیشه گرفتار قلب عاشق تو است
حالا که گرفتار است ، به درد عشق دچار است ،
حالا که بی تو زندگی برایش بی معنا است
لحظه هایش بی تو همیشه گریان است
پس مطمئن باش لحظه ای نیز نمیتوانم بی تو باشم
من عاشق توام نمیتوانم لحظه ای جدا از تو باشم
میفشاریم دستانمان را در دستان هم
آرام میگریم در آغوش هم


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


نامه

وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش، حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش، حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو.
من انسانم و عکس العملهای ساده ی انسانی دارم از ترس، از خشم، از بیزاری، از تکبر ، از حسادت .... و در مقابل از مهربانی، از شوق، از اغماض، از هیجان، از معرفت.
من زنده ام.
من، زنده ام.
من زندگی میکنم با همین کلمات.
باورم میکنی؟


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دوست دارم

دوست داشتن نم نم بارانست

کم کم می آید و به درازا می کشد

بارانی دوست دارم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دلتنگ باران

دلم برای باران  تنگ شده است...

بارانی که به من اموخت رسم زندگی را... دلم تنگ است برای غرش اسمان... برای ابرهای سیاه سرگردان... حس قشنگی در باران را دوست دارم... این روزها تنها یک قلب است نمیداند درد دلش را به چه کسی بگوید...؟ ای باران ببار تا درد دلم را به تو بگویم...بگذار من نیز همراه با تو ببارم تا خالی شوم...از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم...دل غریبم را در حضور باران شستم... که لبریز از درد است...!!


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


باران3

♥بزن بارون که دلگیرم

   ♥ دارم این گوشه میمیرم

      ♥ بزن بارون که دلگیرم

          ♥   دیگه اروم نمیگیرم

 

                                              ♥  حالا که خسته و تنهام

                                          ♥ حالا که اون دیگه رفته

                                       ♥ حالا که اون دیگه رفته

                                   ♥  میفهمم تازه این دردو

                               ♥   چقدر تنها شدن سخته

 

بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه♥

دلیله عشق پاک من بلوره سرده اشکامه♥

ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده♥

ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده♥

                                                                  ♥  بزن بارون ♥

                                                                            ♥   بزن بارون ♥      

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


ابر

نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند♥

مثل اسمانی که امشب میبارد♥

و اینک باران...♥ا

بر لبه پنجره احسسم می نشیند♥

و چشمانم را نوازش می دهد♥

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...♥

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


باران2

بارونو دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره♥

حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میباره♥

بارونو دوست داشتی یه روز تو خلوت پیاده رو♥

پرسه پاییزی ما مرداد داغ دست تو♥

بارونو دوست داشتی یه روز عزیز هم پرسه ی من♥

بیا دوباره پا به پام تو کوچه ها قدم بزن♥

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


بارون

خیلی وقته دیگه بارون نزده                ♥      رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده                 ♥     دل اسمون سبک تر نشده

مه سرد روی تن پنجره ها                  ♥    مثل بغض توی سینه منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا                ♥     وقتشه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده      ♥     قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست   ♥    کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تورو من با کی بگم            ♥   همه حرفا که اخه گفتنی نیست  


 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دل

 

یه روز دلم گرفته بود مثل هوای بارونی

                                       از اون هواها که خودت حال و هواشو می دونی

اکه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

                                          تو هم منو شعر منو با همه حست میخونی

یه حالی داشتم که نگو یه حالی داشتم که نپرس

                                           یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نگو

یه جایی که می گردم دوباره پیداش میکنم

                                           حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش می کنم


 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


اشتباه

به تو دل بستنم اشتباه بود ، سهم من از امروز ، تاوان اشتباهات دیروز بود.
اشتباه من از آغاز جمله گویا بود ، بارها توبه کردم ، اینبار  عاشق شدنم گناه بود.
این قلب من بود که بی گناه بود ، تو مرا فریب دادی ، دل تو بی وفا بود.
بی وفا بود که قلبم را شکست ، شیشه ی عشق مرا با نا مهربانی شکست.
نه یک بار ، نه دو بار ، بارها شکست ، و  مدتها ویرانه ای بود از جنس تنهایی ها.
فریب تو خوردن از سادگی من بود ، میپذیرم که عشقت یک بازی بود.
در همین مدت نیز تو دلسوز من بودی ،حرفهای عاشقانه ات تنها ، دلداری بود .
قلبم میگوید ساده نبودم ، عاشق بودم ، احساسم میگوید ساده بودی ، بیچاره بودی سرنوشت  میگوید نه ساده بودم و نه بیچاره بودم ، اسیر یک عشق دروغین بودم.
در آغوش تو خوابیدنم اشتباه بود ، حس کردم که مال منی ، بوسیدن لبهایت حرام بود!در این بازی ، من بازیچه بودم ، تو بازیگری بود که حتی به بازیچه ها نیز هیچ احساس پاکی نداشت .
 تو آتشی بودی که تنها لحظه ای که در آغوش من بودی شعله ور میشدی ، من شمعی بودم که با گرمای سوختنم در هوای سرد قلب تو زنده مانده بودم
دلبستن به تو اشتباه بود ، سهم من از دیروز ، تنهایی امروز بود.


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


با من...

همین که با منی یعنی هنوزم

یه رویایی برای زندگی هست

برای من به جز قلبت تو دنیا

مگه جایی برای زندگی هست ؟

 

همین که با منی یعنی یکی هست

که من دلتنگی هاشو دوست دارم

کسی که با سکوتش خواب میشم

کسی که من صداشو دوست دارم !!

 

چقد خوبه بدونی یک نفر هست

که تو فکر تو و فردات باشه

اگه دنیارو از دستت بگیرن

یکی هست که خودش دنیات باشه !

 

اگه من در کنار تو اسیرم

تو باید پیش من آزاد باشی

چشامو رو دلم بستم عزیزم

که هرجوری دل می خواد باشی !!

 

نباشی فرصت آرامش من

دوباره رو به یک بن بست میره

نباشی زنده  می مونم من اما

تموم زندگیم از دست میره !

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


مرد

در زندگی یک مرد ۲ روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


ارزو

برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ......


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


...

 

افسوس که کسی نیست........

افسوس که کسی نیست تاگذشته های پرملالم را از من بگیرد

وآینده ای پراز شادی را به قلبم هدیه کند

افسوس که کسی نیست!

تا بار فراق وجدایی را از دوش من بردارد

وکوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند

افسوس که کسی نیست.......

از من بخواهد ناگفته های قلبم را که عمریست خک خورده سینه ام شده است را برایش بازگو کنم

ودر پاسخ عشق بی پایانش را نثار دل بیمارم کند!

افسوس.........

افسوس که در این روزگار کسی نیست

جز سکوت وتنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند

وهروز غم را بادلم همخوانی می کنند.


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


پاییز


شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم

خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟

خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را  ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


اقسوس

افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو.............

بهار می آید ؟...آمدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی.....

به غم انگیزی  شبهای تنهایی.....  به خشکی برف  ...می روی..... بهار می اید ...

به نظر معامله خوبی  است....امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...

چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند...

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


فراموشی


کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


عشق

 

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


تو


همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود......

اگه احساسی بود بازم برای تو بود....

ومن قانع به یه نگاهت بودم........نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود .........

یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو.......

دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نا مهربونت دلگیر بشم.......

می بینی هنوز هم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باور کنه.......

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دوست دارم

  آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

  رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:

               خش خش برگ ها..............................

  همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

              دوستت دارم.....................................

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


سزنوشت

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دل


وقتی دلم به درد میاد و کسی نیست به حرفهایم گوش کند،

 وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است،

وقتی احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم... وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...

 و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند... وقتی تمام عالم را قفس می بینم...

بی اختیار از کنار آنهایی که دوسشان دارم.. بی تفاوت می گذرد...

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


زمان

فاصله گرفتن از آدمایی که دوستشان دارید بی فایده است.زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهد بود.



+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


احساس


یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........

 اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............

روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....

....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


احساس


یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........

 اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............

روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....

....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


نابینا

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !



تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!



تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، ***جه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛



هق هق شبونه ؛ افسردگی ،پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !



برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد



و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد



تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم



از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


انتظار


باران که می بارد
 تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم:
 من تنها نیستم,
 تنها منتظرم...

 
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


مردن


وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقتی که او تمام شد 
من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است 
مثل تنها مردن


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


تو

یک نفر در همین نزدیکی ها
چیزی
به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ...
خیالت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببند
یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است...
یکنفر که از همه زیبایی های دنیا
تنها تو را باور دارد ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


عشق

سرکردانى در جاده باریکى در شمال اسبانیا سفر میکرد که مردی را دراز
کشیده در بسترى از کل دید. سرکردان برسید:اینطورى کلها را له نمیکنى ؟
مرد باسخ داد:نه! سعى دارم اندکى از لطافت کلها را جذب کنم. آرى،عشق لطافت است ...



+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


خداحافظ...

خداحافظ عزیزم.

بگذار این بار دیگر از آسمان و گل نگویم، کلماتی مثل پروانه و شمع را بگذاریم برای آنها که هنوز در عشق تازه هستند.

من وتو باید با ادبیات دیگر با هم حرف بزنیم، چون زمان محاکمه فرا رسیده است، هر چند بارها یکدیگر را به نقد کشیده ایم، ولی کاری از پیش نبرده ایم. حرفهای سر و پایی و خشم های مقطعی،و لبخندهای بعدی،و قلب هایی که چرک مانده اند.

این بار بنشینیم و حرف های جدی بزنیم،حرف هایی از جنس غریبه ها! اصلا لازم نیست حرف ها محکومی داشته باشد، فقط باید آنچه می خواهد اخرین خاطرات یک عشق باشد درست تنظیم شود. این سنت همه ی عشق های هرزه است!

عشق های هرزه به دوستی تنزل پیدا می کند و چندی بعد در گور خاطره، نفس های آخرش را می زنند.

حرف تکراری همه ی عشق های بی توازن، این است که:

چرا پاسخ عواطفم را ندادی؟!وچراهنگامی که خاطرم از تو رنجید،دلجوییم نکردی و گذاشتی تا گذشت زمان، باز احساسم را نسبت به تو تازه کند و روز از نو وشب از قدیم؟!

شاید تو هم حرف هایی برای گفتن داشته باشی ولی من چیزی نمیشنوم! همان طور که تو حرف هایم را با لبخندی مسموم می شنوی.

خب!موقع خداحافظی است. نوشته ای که می خوانی، بارها نوشته شده و پاک شده و شاید این بار هم پاک شود، آخر ،آخر همه ی نوشته های این سبکی، همین حرف ها نوشته می شود. آدم منتظر است تا شلیک نهایی، از طرف مقابل باشد تا یتواند راحت تر انچه را که باید، فراموش کند و عذاب وجدان نداشته باشد. هیچ چیز به اندازه ترحم، نمی تواند مانع فراموشی عشق شود.

دوباره خب موقعه خداحافظی است. آیا عشقی دیگر سر راه زندگی من وجود خواهد داشت؟! الهی که نه! نه! دیگر نمی خواهم مانند عاشق احمقی باشم که هر عشقی را اولین و آخرین عشق می داند!! حالا که نسیم آزادی دارد به مشامم می خورد، بگذار این بار دیگر این رویا تعبیر شود!

خداحافظ ! و...

سلام آسمان آبی!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

مـــــن از تمام آسمـــان یک باران را میخواهم ... و از تمــــام زمیــــن یک خیابان را ... و از تمـام تــو یک دســــت که قفــــل شده در دســـت مــن ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


 

چند وقته که بارون نمیاد...!

میدونم بارونو خیلی دوس داری...

دلت واسه بارون تنگ شده نه...؟!

بیا اینجا رو ببین...

که چقدر...

چشام بارونیه...

هوای دلمم کاملا ابریه...

همش بارون می باره....!!!

نمیدونم کی قراره بند بیاد...

من بارون ریز و یه سره رو دوس ندارم...

اما تو دوس داری نه...؟!

خب باشه اشکالی نداره...

بذار بباره...!

بارون...!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


دل شکسته

در را بست آهسته گفت : خدانگهدارت و رفت... آدم ها چه راحت مسولیت خودشان را گردن خدا می اندازند..لعنت به همه قانون های دنیا که در آن شکستنِ دل پیگردِ قانونی نـَدارد!..

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()


لیاقت...

لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن

لیاقت می خواهد "شریک " شدن

تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت

من خوشم به خلوت تنهایی ام

تو بخند به امروز...

من میخندم به فرداهایت...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط سمیرا ولی خانی نظرات ()